۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه

کللن

هر چی بیشتر میگذره و من بیشتر فک میکنم میفهمم نمیشد تو جایی باشی که الان یکی دیگه هست
مهمونی خونوادگی ، بردن مامان بابام شام بیرون ، با هرکسی راجه به یه موضوعی صحبت کردن ، نشستن و با بابام دوتایی صحبت کردن ، اصلن از اول اولش خواستگاری اومدن با مامان بابات و صحبت کردن راجه به خیلی چیزا ... نمیگم تو نمیتونی اینجوری باشی شاید میتونی .. موضوع اینه که من ندیدم توی تو اون آدمی که اینکاره باشه .. به نظرم همیشه گوشه گیر بودی و هستی و نمیدونم خواهی بود یا نه فقط برای من تصور تو در شرایطی جز این امکان پذیر نیست. اصن مسخره است .. نمیخوره .. یه جاش میلنگه ...
تو اکثر اوقات به تو فک میکردم که اگه تو بودی چجوری بود؟ چی میشد؟ خرید حلقه و انگشتر و چیزای دیگه ... اصلن میشد؟ بابام میذاشت؟ نمیشد تصورت کرد در تمام اون شرایط ... اصلن
خودت چی فک میکنی راجه به خودت و همچین شرایطی؟ تو خودت میبینی آدمیو که اینکاره باشه؟ اگه نیستی میخوای عوض شی؟ یا میخوای کسیو پیدا کنی که یا مث خودت باشه یا با شرایطت کنار بیاد؟ ... هرکدوم نه اینکه نشه ..شدنش کاری نداره ... همچین آدمی هم که کیمیا نیست نایاب نیست .. هست .. حتمن اونور دنیا منتظرته ... بالاخره رفتنت نباید بیخودی و الکی شه. تو چی فک میکنی کللن؟


مربای شیرین و ناز بالش مرادی کرمانی و خوندم ... اینا برا بچه ها نوشته شدن؟؟

ناهار

بیف استروگانف با بربری

۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه

اولین

همیشه اولینی بوده شاید آخرینی نباشه ینی گاهی وسط زمین و هوا ول میشه و دیگه معلوم نمیشه آخرینش بوده یا نه
این هم بالاخره اولین نوشته منه تا ببینم آخرینی داره یا نه

تو شبهای روشن دختره شب رو تو کتابخونه سر کرد و گفت اونجا احساس امنیت میکنه گفت که نویسنده ها و کتابها ازش مراقبت میکنند . حسی که میفهممش برا همین وقتی داشتم این بلاگ و میساختم و دیدم که یه تم داره مث کتابخونه درنگ نکردم
اینجا هم خونمه ... میخوام احساس امنیت کنم و اگه یه لحظه حس کنم که امنیتم مخدوش میشه .... نمیدونم چی کار میکنم.. همیشه قابل پیش بینی نیستم اما به هرحال اتفاقی میفته.