۱۳۸۹ مهر ۷, چهارشنبه

تولد

اون سالی که باهات آشنا شدم از تولدت گذشته بود... سال بعد که به تولدت رسید اونقد هیجان داشتم که نمیدونی
نمیدونم چرا حتا؟ ... برام مهمه... تولد اطرافیانم .. هرچی برام مهمتر باشن تولدشون و بیشتر به یاد می سپرم و تبریک میگم
اون سال دلم میخواس من اولین نفری باشم که بهت تبریک میگه برای همین یه اس ام اس نوشتم و منتظر شدم تا ساعت از 12 نیمه شب بگذره و روز جدید بیاد و تولدت بشه .... برات فرستادم ... یادم نمیاد جوابی ازت گرفتم یا نه ... مهم هم نبود .. مهم این بود که میخواستم تولدتو تبریک بگم
تولد منوکه هیچوقت یادت نبود به من تبریک بگی ... و این برای من ینی هیچ اهمیتی برام قائل نبودی ... بالا بری پایین بیای هم همین معنی برای من ثبت شده ... گرچه ... دیگه چندان فرقی هم در کل ماجرا نمیکنه.
راستی .. تولدته دیگه آره؟

۱۳۸۹ شهریور ۱۰, چهارشنبه

احیا

همون سال اول بود
شبای احیا
نشسته بودم به تو فک میکردم و اشک میریختم و به دعای تلویزیون گوش میکردم تا بعدن خودم پاشم برم جوشن کبیر بخونم
زنگ زدی
گفتی یه دعایی هم میگن خوبه میگن اونم بخونین بد نیست
گفتم باشه میخونم گفتی نه نمیگم حتمن بخون به من هم گفتن که خوبه
اون شب هم جوشن کبیر خوندم
هم توسل
هم دعایی که گفته بودی
اصلن یادم نیست دعائه چی بود
تو یادته؟

۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه

کللن

هر چی بیشتر میگذره و من بیشتر فک میکنم میفهمم نمیشد تو جایی باشی که الان یکی دیگه هست
مهمونی خونوادگی ، بردن مامان بابام شام بیرون ، با هرکسی راجه به یه موضوعی صحبت کردن ، نشستن و با بابام دوتایی صحبت کردن ، اصلن از اول اولش خواستگاری اومدن با مامان بابات و صحبت کردن راجه به خیلی چیزا ... نمیگم تو نمیتونی اینجوری باشی شاید میتونی .. موضوع اینه که من ندیدم توی تو اون آدمی که اینکاره باشه .. به نظرم همیشه گوشه گیر بودی و هستی و نمیدونم خواهی بود یا نه فقط برای من تصور تو در شرایطی جز این امکان پذیر نیست. اصن مسخره است .. نمیخوره .. یه جاش میلنگه ...
تو اکثر اوقات به تو فک میکردم که اگه تو بودی چجوری بود؟ چی میشد؟ خرید حلقه و انگشتر و چیزای دیگه ... اصلن میشد؟ بابام میذاشت؟ نمیشد تصورت کرد در تمام اون شرایط ... اصلن
خودت چی فک میکنی راجه به خودت و همچین شرایطی؟ تو خودت میبینی آدمیو که اینکاره باشه؟ اگه نیستی میخوای عوض شی؟ یا میخوای کسیو پیدا کنی که یا مث خودت باشه یا با شرایطت کنار بیاد؟ ... هرکدوم نه اینکه نشه ..شدنش کاری نداره ... همچین آدمی هم که کیمیا نیست نایاب نیست .. هست .. حتمن اونور دنیا منتظرته ... بالاخره رفتنت نباید بیخودی و الکی شه. تو چی فک میکنی کللن؟


مربای شیرین و ناز بالش مرادی کرمانی و خوندم ... اینا برا بچه ها نوشته شدن؟؟

ناهار

بیف استروگانف با بربری

۱۳۸۹ شهریور ۳, چهارشنبه

اولین

همیشه اولینی بوده شاید آخرینی نباشه ینی گاهی وسط زمین و هوا ول میشه و دیگه معلوم نمیشه آخرینش بوده یا نه
این هم بالاخره اولین نوشته منه تا ببینم آخرینی داره یا نه

تو شبهای روشن دختره شب رو تو کتابخونه سر کرد و گفت اونجا احساس امنیت میکنه گفت که نویسنده ها و کتابها ازش مراقبت میکنند . حسی که میفهممش برا همین وقتی داشتم این بلاگ و میساختم و دیدم که یه تم داره مث کتابخونه درنگ نکردم
اینجا هم خونمه ... میخوام احساس امنیت کنم و اگه یه لحظه حس کنم که امنیتم مخدوش میشه .... نمیدونم چی کار میکنم.. همیشه قابل پیش بینی نیستم اما به هرحال اتفاقی میفته.